Tuesday, January 17, 2012

تو چند سال اخیر یه تخم بودم که یه پوریا بهش وصل بوده همه چیز رو هم به خودم میگرفتم حواله میدادم.

Monday, January 16, 2012

تو این هفت میلیارد نفری که تو دنیا هسن من باید تو کف تو سنده چرا بمونم؟
یارو تو فیس بوک نوشته با تشکر از اصغر فرهادی
اصغر فرهادی زیرش نوشته مچکر
الان داشتم به خودم نگاه میکردم متوجه شدم چقدر بی دلیل به خودم چیز میز آویزون میکنم.
یه تسبیح که مال مادر بزرگم بوده دستمه یه دست بند چرم نازیلا برای تولدم داده اونم دستمه یه حلقه علی بهم داده انگشتمه یه ساعت بابام بهم داده دستمه یه گردنبند اوم دارم سپهر داده گردنمه یه زنجیر با آویز وای پی هم گردنه
واقن چرا؟
پر مسافرت ترین روزای عمر.
جدی جدی من بعضی وقتا یادم میره یه دوسیم دارم.
جلو آینه که وایمیسم یه طوریم میشه. هی از این پا به اون پا میشم هی با صورتم ور میرم و فیلان.

Saturday, January 14, 2012

من واقن عقب مونده شدم. تکنولوژی پشمای آدم میسوزونه از این اتاق با موبایل عکس میفرستی پرینتره میده از اون اتاق بیرون.
بهش گفته من میتونم شماره ت داشته باشم اونم گفته البته که میتونین شماره من داده. چرا؟ چون کونش میخاره. چون مریضه. چون دیوث کرم داره.
مادرم از صب گاییده مرتیکه اینقدر اسمس مختلف عاشقانه زده برام.
خاب دیدم با یه آقایی دوست شدی به اسم آقای علی مقدم بعد من خیلی ریلکس دارم میگم به تخمم اینا صب از خاب بیدار شدم فیسبوک کردم ببینم این علی آقای مقدم اصن چه انی هستو اینا. خدایش ان بود. سلیقت ریده گلم.
یکی دیگه از مشکلات اینجا آفتابه.
برای موجوداتی که شبا بیدارن چمیدونم شاید تازه دمه صب بخابن معضل محسوب میشه همین که کپه مرگت گذاشتی نور خورشید بخوره تو چشت. پرده ندارم پولم ندارم بخرم.
یکی از مشکلاتی که اینجا داره تراسشه.
نصف وقتم دارم رو این صندلی پلاستیکی هدر میدم با یه لیوان حالا هرچی باشه.
من جدی عاشق دیدن منظره کثافت شهرم

Friday, January 13, 2012

میخابم و پشمام میریزه از خواب هایی که میبینم
نخابمم, پشمام میریزه از چیزایی که میبینم
دروغ نگفتم اگه بگم حسودترین آدمی هستم که تو زندگیم دیدم ولی باور کن نه تنها به تو حسودی نمیکنم بلکه هه هه خندم میگیره هه هه خندم میگیره.

Thursday, January 12, 2012

برای اینکه راحت تر باشم کاری میکنم توسط دوستام پیچیده بشم.

Friday, January 06, 2012

نوک انگشتام یخ میکنه یا کمبود خون دارم یا محبت.
و روزای فکر کردن به خانواده.

Monday, January 02, 2012

بهترین چیزی که میشد برات نوشت همین نوشته بود از سوت زدن در تاریکی

دور بودیم
دور
صدای هم را نمی‌شنیدیم


نزدیک شدیم
تکان خوردنِ لب‌ها را می‌دیدیم
صدای هم را نمی‌‌شنیدیم


نزدیک‌تر شدیم
صدای هم را می‌شنیدیم
کلماتِ هم را نمی‌فهمیدیم


نزدیک‌تر شدیم
کلماتِ هم را می‌فهمیدیم
طعمِ کلماتِ هم را نمی‌دانستیم


نزدیک‌تر شدیم
آن‌قدر که لب‌ها را به هم دوختیم
و کلمات به هم پیچیدند


کلماتِ پیچیده دورمان کردند
دور...!

Sunday, January 01, 2012

دراما کوئین چه خبر؟
شاید واقن من توهمی شدم مگه میشه همه بهم بگن توهم میزنی این چیزا من قبول نکنم؟
متوهم چه خبر؟