Tuesday, January 17, 2012
Monday, January 16, 2012
الان داشتم به خودم نگاه میکردم متوجه شدم چقدر بی دلیل به خودم چیز میز آویزون میکنم.
یه تسبیح که مال مادر بزرگم بوده دستمه یه دست بند چرم نازیلا برای تولدم داده اونم دستمه یه حلقه علی بهم داده انگشتمه یه ساعت بابام بهم داده دستمه یه گردنبند اوم دارم سپهر داده گردنمه یه زنجیر با آویز وای پی هم گردنه
واقن چرا؟
یه تسبیح که مال مادر بزرگم بوده دستمه یه دست بند چرم نازیلا برای تولدم داده اونم دستمه یه حلقه علی بهم داده انگشتمه یه ساعت بابام بهم داده دستمه یه گردنبند اوم دارم سپهر داده گردنمه یه زنجیر با آویز وای پی هم گردنه
واقن چرا؟
Saturday, January 14, 2012
Friday, January 13, 2012
Friday, January 06, 2012
Monday, January 02, 2012
بهترین چیزی که میشد برات نوشت همین نوشته بود از سوت زدن در تاریکی
دور بودیم
دور
صدای هم را نمیشنیدیم
نزدیک شدیم
تکان خوردنِ لبها را میدیدیم
صدای هم را نمیشنیدیم
نزدیکتر شدیم
صدای هم را میشنیدیم
کلماتِ هم را نمیفهمیدیم
نزدیکتر شدیم
کلماتِ هم را میفهمیدیم
طعمِ کلماتِ هم را نمیدانستیم
نزدیکتر شدیم
آنقدر که لبها را به هم دوختیم
و کلمات به هم پیچیدند
کلماتِ پیچیده دورمان کردند
دور...!
دور بودیم
دور
صدای هم را نمیشنیدیم
نزدیک شدیم
تکان خوردنِ لبها را میدیدیم
صدای هم را نمیشنیدیم
نزدیکتر شدیم
صدای هم را میشنیدیم
کلماتِ هم را نمیفهمیدیم
نزدیکتر شدیم
کلماتِ هم را میفهمیدیم
طعمِ کلماتِ هم را نمیدانستیم
نزدیکتر شدیم
آنقدر که لبها را به هم دوختیم
و کلمات به هم پیچیدند
کلماتِ پیچیده دورمان کردند
دور...!
Subscribe to:
Posts (Atom)