Friday, September 24, 2010

از خواب بلند شد دنبال کیف پولش گشت یه دو تومنی گذاشت بغل تلویزیون گفت این صدقه اس گرفت دوباره خوابید.

Wednesday, September 22, 2010

پوری؟ سودی بود؟
-سودی کیه؟
سودبخش
-خب؟
دیشب دم مطبش سه تا تیر زدن تو قلبش.
-یعنی دوباره بار بندیل جمع کنم فراری‌شم؟

Tuesday, September 21, 2010

تمام تنم تاول زده گلوم گرفته به طرز عجیبی، چشام شده اندازه سیب قرمز سال تحویل به همون رنگ. افتر سان میمالم به خودم فکر می‌کنم به خدا باید یه دو واحد افغانی پاس می‌کردم

Monday, September 20, 2010

از من واقعن انتظار چی دارید؟ چتونه؟ میخواید من بخورید؟

Saturday, September 11, 2010

هیچ وقت تو مستی گه زیادی نخورید، مثلن قرارداد ننویسید هرکی اولین زن گرفت باید زنش با همه بخوابه به روتون میارن ضایعس.
.زنش میگفت یه شب بیا اینجا به خدا من ایدز ندارم
.زنش میگفت یه شب بیا اینجا به خدا من ایدز ندارم

Saturday, September 04, 2010

وقتی نیسی خوب نیسی کنار میام با داستان نبودت
وقتی هم هسی دارم فکر میکنم چطوری با داستان نبودت کنار بیام
تخمیترین وقتش همون چند ساعتیه که هی میگم چند ساعت پیش بودی ولی الان نیسی

Monday, August 30, 2010

از حموم که میام بیرون اس‌ام‌اس‌ت می‌بینم که نوشتی قبل از اینکه بری تو اون خاک‌خول همیشگیت بیا دنبال من، من بزار خونه‌ت. حالم خرابه.
می‌رم دنبالش سوار می‌شه با کوله‌پشتیش می‌گم طبق معمول ممد گوزید فاطی اخم کرد دعوا کردین قهر از خونه دیگه؟ حرف نمی‌زنه.
می‌زارمش دم خونه کلید می‌دم دستش می‌گم غذاهایی که می‌خوردی هنوز سر جاش تو فریزره، هناق کن، نخواستی بگو از حاج‌داوود ناهار بیارم واست.
ساعت دو بیخیال کار می‌شم با گفتن یه عمر دیر شده یه روز دیگه هم روش خودم گول میزنم ول می‌کنم میام سمت خونه.
در باز می‌کنی میام تو اولین جمله‌ای که ازت می‌شنوم بعد چند وقت اینه " پوری ریدم به قبرت که این زن تخمی رو گذاشتی تو دامن ما ریدی تو همه چی، ریدم به قبرت که ریدی به زندگیم " اس‌ام‌اس می‌زنم به تپل که داداشیت گوز داده قبض گرفته پاشو بیا جمعش کن.
بعد یکسال چارتاییمون نشستیم تو آلاچیق همیشگیمون کباب می‌خوریم خاله‌زنک بازی رو آغاز کردیم.

Saturday, August 28, 2010

ها لیلی ها لیلی ها لیلی
در میکده باز است که این قصه دراز است
ها لیلی ها لیلی ها لیلی

Thursday, August 26, 2010

صدای موزیک داشت اذیتم میکرد. بلند می‌شم میام تو اتاقم، با اینکه خونه خودمه ولی فضا برام غریبه‌اس، تاره یه جورایی. دراز می‌کشم رو تختم. در می‌زنی میای تو، نمیشناست. هیچ ایده‌ای ندارم کی هستی، میلولیم تو هم. لباسم در میارم لباست در میاری فضا عوض میشه به پنجره نگاه میکنم برف گرفته. تازه می‌فهمم دارم خواب می‌بینم با خیال راحت به کارم ادامه می‌دم و بعدش میگیرم می‌خوابم.
از خواب بیدار میشم می‌بینم بغلم خوابیدی.

Tuesday, August 24, 2010

من حسودی کردم به آدمهایی که خانواده دارن

Saturday, August 21, 2010

کمیاب شده
راک خوب، اکشن خوب، نوشیدنی خوب

Thursday, August 19, 2010

ساعت 10:35 امروز از بالای درخت توتی با سر به سمت جدول میل شدم، درد اونچنانی ندارم؛ سرم باد کرده و چشم چپم تار میشه و درست میشه، حالت تهوع دارم از دماغم خون اومد.
میرم سمت بیمارستان اگه زنده موندم اولین تجربه خونریزی مغزیم مینویسم

Wednesday, August 18, 2010

چطوری با هم 30 سال زندگی کردید?

Tuesday, August 17, 2010

جفت جفت داره ازم میره.

Saturday, August 14, 2010

اگه جایزه ای ، مدالی، چیزی میدن منم بیام اعلام کنم گی ام.

Thursday, August 12, 2010

تنها ارتباطم با اینترنت همین موبایلیه که دارم.
تنها چیزی که الان میدونم همینه.
یه وقتایی که همه چی خوبه. همه چیز داره به طرز آرومی به سمت عالی میره بی ارزشترین مسائل دنیا کافیه به سمت حال ان برم با سرعت نور؛ مثل الان.

Tuesday, August 10, 2010

گمشده پیداش میکنم منه ان.