Thursday, May 22, 2014

بدترین عادت من این بود که میزاشتم همه ازم استفاده کنن الانم بدترین عادتم اینه من از همه استفاده میکنم
یه میکروفون داره یه لیست اتهام.

Friday, February 07, 2014

ثبت در تاريخ ١٦.١١.١٣٩٢ اولين دندون دانيال افتاد، من هشتومين ايمپلنتم گذاشتم. پير شدم

Wednesday, January 29, 2014

خاطره هاى بى تو ديگه جواب نميده 

Sunday, January 12, 2014

چون با هر کی نشسته یک ماه بعدش طوری خورده که چشاش تره

Tuesday, December 31, 2013

به خدا خود کائنات هم بیاین زمین من باورم نمیشه که الان سریدار خونم داشت با گوگل مپ خرم آباد شهرشون میدید و های دل تنگی میکشید. به فاطمه زهرا الان به من بگن گوگل کن خرم آباد یه ربع باید فکر کنم. آیفون تو چه کردی با مردم؟

Monday, December 30, 2013

نمونه بارز يه ادم تعويض شدم. 
 از اون پوريايى كه چار سال پيش هيچ گونه گهى نميخورد، الان نشسته داره قارت قارت ويدكيك ميخوره قاه قاه ميخنده 

Sunday, December 29, 2013

فك كنم دومين بار بود باش حرف ميزدم، اصن هيچ شناختى نه ازش داشتم نه ميخام داشته باشم. 
هيچگونه احساس فاميل بودن هم بهم دست نداده بود. اينكه ميگن خون، خون ميكشه، كسشره. 
ميگه وسيله دارى ميگم بله چطور؟ ميگه بيا مارو ببين. ميگم چشم خدمت ميرسم شروع ميكنه به گفتن كه اره مهندس( شوهرش) كمر درد داره از وقتى برگشتن از امريكا مجبوره ببرتش دكتر، چميدونم خونه ان ساله قديميشون با مهندس چى چى شريك شدن دارن ميسازن. قرار شده حالا فيلان كنن بهمان. 
من ادم مشكوكيم، شكاك تخمى. چه دليلى داره بعد ٢٨ سال بياى با من حال احوال كنى؟ 
عمم بود پا تلفن. ريدم. 

Friday, December 27, 2013

پشمام سوخته از اين كار. 
هروئين اخه؟ بى پدر هروئين؟ 

Sunday, December 08, 2013

چرا نظر ميدى؟ 
پشمام ميريزه از وجودت تمام اون مدتى كه من داشتم نگات ميكردم لبات جمع كرده بودى داشتى عكس ميگرفتى، روز به روز بيشتر ثابت ميكنى هيچى نيستى 
امروز تولد مامانمه. :( 

Tuesday, October 15, 2013

من دلم براى مامانم تنگه. 

Wednesday, October 09, 2013

باز دوبى تنهايى و آرامش

Wednesday, September 25, 2013


تخمي تخمي شد ٤ ماه كه تو رو تخت من بغل من ميخابي
دست خودمون نيست

Wednesday, September 11, 2013

من اگه یه روز ادم موفقی بشم تو اولین صحبتم در مورد موفقیت میگم نه تنها پشت سرم آدمی نبوده که هلم بده هر کیم بوده دیوث تر از جلوییام بودن

Wednesday, August 14, 2013

یه آشنایی داریم ما که زیاد در ارتباط نیستیم اصن زیاد چرا اصن در ارتباط نیسیم از اونجایی که بدک نمینویسه این حرفا من هرزگاهی جلو چشم بیاد نوشته هاش میخونمشون این حرفا. دو سه بارم شاید با هم حرف زدیم در مورد نمیدونم چی چی. خلاصه این عزیز تازگیا نمیدونم مریضی چی چی گرفته که شبیه ام-اس میمونه اینا. این بیچاره هم با اون قلم عجیب غریب اعتیاد آورش مینویسه در موردش من هر بار میخونم دلم ریش میشه به گا میرم از این جبر تخمی زمونه. یعنی کلن من مریض جماعت میبینم میخام خودم بزنم متنفرم از مریضی درد این چیزا. دل کوچیکم در مورد این چیزا خیلی داغون این حرفا. کاش ننویسه. یا کاش من بتونم نخونمش.