Thursday, May 22, 2014
Wednesday, April 09, 2014
Tuesday, December 31, 2013
Monday, December 30, 2013
Sunday, December 29, 2013
فك كنم دومين بار بود باش حرف ميزدم، اصن هيچ شناختى نه ازش داشتم نه ميخام داشته باشم.
هيچگونه احساس فاميل بودن هم بهم دست نداده بود. اينكه ميگن خون، خون ميكشه، كسشره.
ميگه وسيله دارى ميگم بله چطور؟ ميگه بيا مارو ببين. ميگم چشم خدمت ميرسم شروع ميكنه به گفتن كه اره مهندس( شوهرش) كمر درد داره از وقتى برگشتن از امريكا مجبوره ببرتش دكتر، چميدونم خونه ان ساله قديميشون با مهندس چى چى شريك شدن دارن ميسازن. قرار شده حالا فيلان كنن بهمان.
من ادم مشكوكيم، شكاك تخمى. چه دليلى داره بعد ٢٨ سال بياى با من حال احوال كنى؟
عمم بود پا تلفن. ريدم.
Sunday, December 08, 2013
Wednesday, September 11, 2013
Wednesday, August 14, 2013
یه آشنایی داریم ما که زیاد در ارتباط نیستیم اصن زیاد چرا اصن در ارتباط نیسیم از اونجایی که بدک نمینویسه این حرفا من هرزگاهی جلو چشم بیاد نوشته هاش میخونمشون این حرفا.
دو سه بارم شاید با هم حرف زدیم در مورد نمیدونم چی چی.
خلاصه این عزیز تازگیا نمیدونم مریضی چی چی گرفته که شبیه ام-اس میمونه اینا.
این بیچاره هم با اون قلم عجیب غریب اعتیاد آورش مینویسه در موردش من هر بار میخونم دلم ریش میشه به گا میرم از این جبر تخمی زمونه. یعنی کلن من مریض جماعت میبینم میخام خودم بزنم متنفرم از مریضی درد این چیزا.
دل کوچیکم در مورد این چیزا خیلی داغون این حرفا.
کاش ننویسه. یا کاش من بتونم نخونمش.
Subscribe to:
Posts (Atom)

